|
ღانتهای دوست داشتن،آن سوی ابدیتღ دلم به مستحبی خوش است که جوابش واجب است: السلام علیک یا بقیة الله
|
لایق وصل تو که من نیستم ؛
اذن به یک لحظه نگاهم بده... آقا جان! امام رضا
بعد از چند باری که خدا امسال توفیق داد برم پا بوس امام رضا مخصوصا روز میلادشون که اولین بار هم بود می رفتم،حالا خیلی برام سخته که روز شهادتشون،جلوی پنجره فولاد آقا نیستم... چقدر زود گذشت. یادش بخیر تو صحن انقلاب رو به روی ایوون طلاش با دوستام می نشستیم...آروم زمزمه می کردیم: اي امام رضا سلام عليك سلام عليك اي شه ارض طوس سلام عليك سلام عليك اي انيس النفوس سلام عليك سلام عليك سيدي يك نظر سوي ما كن حاجت زائرت را روا كن
صحن برفی...چقدر دل تنگشم ****** پ ن: در طول ده شب محرم حاج ابوذر بیوکافی،مداحی بسیار زیبایی را در مسجد ما هر شب به اجرا در می آوردن که حالا لینک دانلودش را در سایت رجا نیوز دیدم.پیشنهاد می کنم حتما" گوش کنید. برای دانلود کلیپ تصویری: اینجا برای دانلود مداحی صوتی: اینجا [ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 6:41 بعد از ظهر ] [ محدثه ]
[ ]
دستان مهربان پدر
![]() [ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 8:4 بعد از ظهر ] [ محدثه ]
[ ]
الهی و ربی من لی غیرک...
گهگاه واقعه هایی در مسیر زندگی پیش می آید که انسان را، به طور کامل عوض می کند و مانند یک اخگر آتش بر روح پر تلاطم آدمی همواره اثر می گذارد؛ مانند یک همسایه همیشه میهمان اندیشه آدمی است. اصلا" شاید بتوان نام آن را " نقطه ی عطف " نهاد. ولی برای به دست آوردن این نقطه ی عطف، نباید مشتق های منحنی را مساوی صفر قرار داد. اما اینجا صحبت از مشتق و محور های متعامد نیست. صحبت از وجود و تمامی زندگی است، که نه تنها مشتقهای آن بلکه همه اش مانند صفر یک دایره ی تهی و تو خالی بیش نیست. و راستی این وقایع چه اندک هستند! شاید چندین و چند سال از عمر بگذرد، ولی هیچ واقعه ی تکان دهنده ای برای انسان به وجود نیاید. اما باری تعالی به موجب صفت رحمانیه ی خود هر کس را به فراخور ظرفیت وجودی اش از این فیض الهی سر مست خواهد کرد. اگر وقایع زندگی را مرور کنی، نه سرسری بلکه با دقت، نقش تقدیر را خواهی یافت. ولی هر چه باشد، این تقدیر و هزاران گونه ی دیگر انتهایی دارد به نام مرگ؛ نقطه ی پایان زندگی ظاهری و آغاز باطن زندگی. اینجاست که در برابر چگونه زیستن، چگونه مردن را هم باید بدانیم... دست نوشته های شهید احمدرضا احدی _____ کتاب حرمان هور ****** مشهد الرضا ، دوره ی تشکیلاتی شهید رجب بیگی
پ ن : خدایا ! کاری کن که دل قرار بگیرد.... [ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ] [ 4:58 بعد از ظهر ] [ محدثه ]
[ ]
هوالمحبوب
خدا گوید: تو ای زیباترین خورشید زیبایم تو ای والاترین مهمان دنیایم بدان،آغوش من باز است؛ شروع کن،یک قدم با تو؛ تمام گام های مانده اش با من. ماه میهمانی خدا مبارک
خدایا ! خیلی دلم گرفته...میشه منو هم به مهمونیت راه بدی؟!...
این دل تنگم غصه ها داره...گوئیا میل کربلا داره.... من و یه دل هوایی / خسته شدم از جدایی می خوام بشم کربلایی / مردم ز تنهایی ما تاب جمعه های بی مختار را نداریم [ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 6:25 بعد از ظهر ] [ محدثه ]
[ ]
هوالمحبوب
تموم شد.۴ سال دوره ی کارشناسی مثل چشم بهم زدن گذشت.حالا به ما می گن فارغ التحصیل!! فردا عازم مشهدم...بعد از ۲ سال امام رضا طلبید و داریم می ریم خدمتشون...چقدر دلتنگش بودم... آمده ام ای شاه پناهم بده...
سه نور آمد به عالم پر از احساس / معطر هر سه از عطر گل یاس سه نور تابناک آسمانی / حسین بن علی،سجاد و عباس میلاد نورهای شیعه مبارک * یا زهرا * پ ن: در سفر راهیان نور،اولین جایی که دلم شکست دهلاویه محل شهادت شهید چمران بود و فیلم لحظه ی شهادتشون و کلیپ حرف های مادر شهید گمنام...از اون جا به بعد آروم اشک ریختن یادم رفت...
بار الها! تو نادیده می گیری، من نیز نادیده می گیرم... تو خطاهایم را، من عطاهایت را... [ چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 ] [ 8:7 بعد از ظهر ] [ محدثه ]
[ ]
هوالمحبوب
" سپاس خدا را که ما از متمسکین به ولایت امیرالمومنین و ائمه علیهم السلام قرار داد" عید ولادت مولایمان علی(ع) هزاران بار مبارک
التماس دعا
پ ن: حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست. خداوند در هر حضوری،رازی نهان کرده برای کمال... بعضی وقت ها واقعا" دست اراده ی الهی رو تو زندگیم می بینم...اتفاق هایی که خود خدا برام خواسته... الهی الحمدلله رب العالمین [ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 ] [ 10:3 بعد از ظهر ] [ محدثه ]
[ ]
هوالمحبوب
شلمچه،جایی که خاک مقدسش مستقیم وصل میشه به آسمون خدا... خدایا نذار هیچ وقت از اون حال و هوا دور شم...
بعد از سفر راهیان،خدا چند تا فرشته ی زمینی بهم هدیه داد...ان شاالله که قدرشون رو بدونم عیدتون مبارک یا زهرا [ یکشنبه یکم خرداد 1390 ] [ 10:18 بعد از ظهر ] [ محدثه ]
[ ]
هوالمحبوب
فقط چند روز است که کتاب خاک ها نرم کوشک را تمام کردم و تازه شهید برونسی رو شناختم! هنوز در حال و هوای کتاب و نحوه ی شهادتشان بودم که امروز این خبر و خواندم: قرار است پیکر! مطهر این شهید هم زمان با روز شهادت حضرت فاطمه (س) در مشهد تشیع شود...پیکر که نه فقط پلاک هویت و چند برگ از صفحات قرآن و سربند و جانمازشان! ![]() شهیدی که خود خانم فاطمه زهرا به ایشان عنایت داشته اند... * یا زهرا * پ ن: من هنوزم در تعجم که چرا بعضی از خودی ها! اصرار دارند که جلوتر از رهبری حرکت کنند آن هم با وجود تذکر های قاطعانه ی خود حضرت آقا در مورد اصلی و فرعی کردن مسائل اخیر!! خدا حفظ کند وجود نازنین امام خامنه ای را برای ما! [ دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 ] [ 0:0 قبل از ظهر ] [ محدثه ]
[ ]
هوالمحبوب
پهلو نبود که در آن ماجرا شکست، آیینه تمام نمای خدا شکست... تصویری از مادر شهید صیاد شیرازی...(خدا عنایت کرد در طول سفر مادر بزرگوار این شهید همراه کاروان ما باشد)
از دامن زن مرد به معراج رود / بر دامن مادر شهیدان صلوات [ یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 ] [ 5:2 بعد از ظهر ] [ محدثه ]
[ ]
بسم رب الشهدا
برگشتم. از دیار نور برگشتم...چه تجربه زیبایی است راهی نور شدن... لحظه لحظه ی سفر راهیان نور برای من خاطره ایست زیبا و به یاد ماندنی. من برای این سفر لحظه شماری کرده بودم و می دانستم که سفر خوبی خواهد بود ولی این را نمی دانستم که قرار است بشود بهترین سفر زندگی ام...! مکان ها مقدس، نماز ها اول وقت و جماعت، دائم در حال ذکر گفتن، سختی های شیرین، دوستانی بهتر از برگ درخت، کاروان و هم گروهی مان عالی، مسئولین دلسوز و زحمت کش (که تا عمر دارم دعاگویشان خواهم بود). همه چیز خوب تر از خوب.... جسما" برگشتم ولی روحم هنوز آنجاست...انگار قسمتی از وجودم را جا گذاشته ام در غروب شلمچه... در اولین فرصت به گفته ی روحانی ارجمند کاروانمان حتما" خاطراتم را می نویسم. سال ۸۹ سال خوبی بود. به امید سال های بهتر با ظهور انسان کامل... عیدتان مبارک اللهم عجل لولیک الفرج یا علی
یا مقلب القلوب و الابصار / سال نو شد ولی نیامد بهار یا مدبر الیل و نهار / بی حضورش چه اشتیاق بهار یا محول الحول و الاحوال / منتهی کن فراق را به وصال حول حالنا الی احسن الحال /به امید فرج همین امسال عید همگی مبارک [ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ] [ 11:55 قبل از ظهر ] [ محدثه ]
[ ]
هوالمحبوب
بالاخره خدا خواست و قسمتم شده که برم سفر راهیان نور...چند سال بود دوست داشتم برم ولی نمی شد. گفتم امسال دیگه باید برم. با کلی بدبختی و اگر و شاید و اما، بالاخره همه چی رو جور کردم فردا هم ان شاالله عازمم خلاصه اگه بار گران بودیم و رفتیم یا علی پ ن : رئیس کاروان دانشگاهمون گفت ممکنه بعضی ها توفیق شهادت (!) داشته باشند [ جمعه بیستم اسفند 1389 ] [ 8:30 قبل از ظهر ] [ محدثه ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |